عاقبت دست تقدیر یخه ی ما را هم گرفت و ما را راهی دیار غربت جهت انجام فریضه
زیبای سربازی نمود.
چه کار می توان کرد بقول دوستان شتری است که روی کول هر مردی نشسته
است حالا عده ای ان را به پایین میکشند و عده ای هم مثل بنده سراپا نیم وجب
زورش نرسیده و مجبور به کولی دادن می شود ، باکی نیست ما که عمری به همه
کولی دادیم حالا چند ماهی نیز به اجباری رفته و زیر آن استخوان می ترکانیم.
حالا شاید بگوئید که چه شده که پس از ده ماه و اندی که وبلاگم را به روزگار نرساندم
اکنون آمده ام و دم از رفتن می زنم ، خوب باید از روی صفا و صداقت ، کمال و کرامت
و با توجه به اینکه می توانید در دادگاه بر علیه ام استفاده کنید اعتراف میکنم که
پول چیز کثیفی است .
باشد که این بعد روزگار با ما سر خوش سازگاری بگذارد و ما را این چونین در هیبت
دوستان خوار و ذلیل نگرداند.
و باشد که روزی باز آییم و باز گوییم و بخندیم و بگرییم و بنویسیم و نظر دهیم و
وقت تلف کنیم و وب سیاه کنیم و روزگار بگذرانیم تا ببینیم که چه شود و چه آید
و چه خواهد و چه...
حامی از شکم دردی نمی نالد * از گلو گیری نمــی گریــــد
هست تنـــــها غمــــی ز دوری * مگر از اجبـاری نمی ترسد